X
تبلیغات
رایتل
جمعه 17 شهریور‌ماه سال 1385
میلاد گل نرگس
نوشته شده توسط صوفی در ساعت 08:03 ب.ظ

غلام نرگس مست تو تاجدارانند

از دور دست ها، صدائی آمدنت ررا مژده می داد ، آن گاه که می خواندم « واسمع دعائی اذا دعوتک » ( و چون تو را بخوانم ، اجابتم کن ) ؛ آن هنگام که عین اقضات ، شکوای غریب سر می داد : «غم ها بر من هجوم آورده اند و به سویم گردن کشیده اند. وجودم خوابگاه آنهاست و آرامش را بدان راهی نیست» ، از میان سایه های ساکت درخت ،آن گاه که ساقه های سبز پرستاره را شاهدانشهر ، وجین می کردند .« واسمع ندائی اذا نادیتک » ( و آن گاه که تو را ندا دهم ، ندایم را بشنو ) .کمی آن سو تر از همه دشت ها وآبی دریاها ، آنجا که ماهیان ندیدیه غیر از آ ّ ، پرس پرسان ز هم که آب کجاست ، بر تارک همه صخره ها ، نقشیبه یاد خط تو بر آب می زدم

ای عزیز !

گریزپائی بی سر و پا ، بر آستانه نیمه شعبان پناه آورده است.

« فقد هربت الیک » و در حضور حضرتت ایستاده است «و وقفت بین یدیک » ، «مستکینا" لک » ، « متضرعا" الیک » در حالی که به درگاهت با پریشانی تضرع می کند ؛ با همه بی چارگی اش !

بنده ای گم کرده راهم ؛ از جنس همان ها که که سر پناهیبرای باران فتنه ها نیافته اند ؛ از طایفه همان ها که خواب نوشین بامداد رحیل ، سال هاست که از سبیل بازشان داشته و بنگ « کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش » د رگوششانطنین انداخته است

من از تیره همان ها هستم که به هوای کوی تو آمده اند ، بل که از بند هوا رها و به امید روی تو آمدند ، تا مگر ز تو کامروا شوند. اما من ، نه رها زبند هوا شدم ونه زتو کمروا . از زنجیر پاره کرده ام و چونان مجانین ، سر به دیوار انتظار می کوبم . در میان همه این روزها و ساعت ها و دقیقه اه و ثانیه ها ، د ست و پا می زنم و از عسرتی که گریبانم را گرفته ، ناله می کنم !

ای عزیز

فقیر و خسته به درگاهت آمدم ، رحمی ، ! آمد ه ام با بضاعتی ناچیز ! با هر چه که کرده و نکرده ام و ازهمه سخت سخنی ها و سست عهدی ها و نقض پیمانی ها شرمسارم . این چنین است که دیگر عروس فکرم ،از بی جمالیسر بر نگیرد و دیده یـا س از پشت پای خجالت بر ندارد و در زمره صاحب دلان متجلی نشود تا مگر به اشارتی ، از ابر هدایتی ، بارانی برسانی !

عزیز

سال که به این روزها می رسد ، غربت و غم و انتظار _ دست در دست هم _ گریبانم را می گیرد.

و آه ! آه ! که در میانه این همه و چراغ ، چقدر غایبی !

در لحظه لحظه هایم ، حضورت را به شهادت می طلبم که آنچه بر من می رود ، غفلتی است که در ساحت آن گرفتار آمده ام ؛ غفلتیکه مایه آن غیبت توست . چه می گویم ! زبانم بریده و دستم شکسته باد ! و مگر تو غایبی !

غلام نرگس مست تو تاجدارانند

خراب باده لعل تو هوشیارانند

و مگرمی توان گفت که حضورت از ما دریغ شده ! و اصلا" تو مگر حاضر و غایب داری !

تو نه مثل آفتابی که حضور وغیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

این ذره معلق میان زمین و آسمان از همه غایب تر و تو از همیشه حاضر تری !

ای عزیز

بندگان گم کرده راهبر آستان نیمه شعبان ، نام تو را می خوانند ؛ نامی که در میان همه نام های منسوب تو مدفون است ؛ نامی که نام توست اما تو را با آن نمی خوانند واین کمترین ، بر آستان نیمه ماه شعبان ، هدایت می طلبم از آستانت ، سامان می جوید از درگاهت و راه می خواهد ؛ راهی که تو نشان دهی ؛ طریقی که تو بر طلیعه آن اشاره فرمائی ؛ راهی که دیدگان خسته و مشتاق ، سالیانی است برآن به انتظارند.

خلاص حافظ از زلف تاب دار مباد

که بستگان کمند تو رستگارانند