X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1385
ابیاتی از فرید الدین عطار نیشابوری
نوشته شده توسط صوفی در ساعت 02:50 ب.ظ
سبحان قادری که صفاتش ز کبریا بر خاک عجز می‌فکند عقل انبیا
گر صد هزار قرن همه خلق کاینات فکرت کنند در صفت و عزت خدا
آخر به عجز معترف آیند کای اله دانسته شد که هیچ ندانسته‌ایم ما
جایی که آفتاب بتابد ز اوج عز سرگشتگی است مصلحت ذره در هوا
وانجا که بحر نامتناهی است موج زن شاید که شبنمی نکند قصد آشنا
وانجا که کوس رعد بغرد ز طاق چرخ زنبور در سبوی نوا چون کند ادا
عقلی که می‌برد قدح دردیش ز دست چون آورد به معرفت کردگار پا
حق را به حق شناس که در قلزم عقول می درکشد نهنگ تحیر من و تو را
چون آب نقش می‌نپذیرد قلم بسوز در آب شوی لوح دل از چون و از چرا
چون نیست زآفتاب حقیقت نشان پدید ای کم ز ذره هست نشان دادنت خطا
سبحان صانعی که گشاید به هر شبی از روی لعبتان فلک نیلگون غطا
از زیر حقه مهره‌ی انجم کند پدید زان مهره‌ها به حقه‌ی ازرق دهد ضیا
شب را ز اختران همه دندان کند سپید چون زنگیی که اوفتد از خنده با قفا
در دست چرخ مصقله‌ی ماه نو نهد تا اختران آینه‌گون را دهد جلا
در پای اسب شام کند اطلس شفق در جیب ترک صبح نهد عنبر صبا
گفتی که آفتاب مگر ذره ذره کرد بر کهکشان زمرد و مرجان و کهربا
با هیبتش که زو قدری ماند از قدر احکام خویش جمله قضا می‌کند قضا
سبحان قادری که بر آیینه‌ی وجود بنگاشت از دو حرف دو گیتی کما یشا
چون برکشید آینه‌ی کل کاینات عرش آفرید ثم علی العرش استوی
بر عرش ذره ذره خداوند مستوی است

چه ذره‌ای در اسفل و چه عرش بر علا

ای مرغ روح بر پر ازین دام پر بلا پرواز کن به ذروه‌ی ایوان کبریا
بر دل در دو کون فروبند از گمان گر چشم خویش بازگشایی از آن لقا
سیمرغ وار از همگان عزلتی طلب کز هیچ کس ندید دمی هیچکس وفا
گنج وفا مجوی که در کنج روزگار گنجی نیافت هیچ کس از بیم اژدها
بنگر که چند پند شنیدی ز یک به یک بنگر که با تو چند بگفتند انبیا
این جمله گفت و گوی نه زان بود تا تو خوش در ششدر غرور دغل بازی و دغا
آخر بقای عمر تو تا چند درکشد تو در محل نیستی و معرض فنا
ای همچو مور خسته درین راه بیش جوی وی همچو گل ضعیف درین دور کم‌بقا
افلاک در میان کشدت خوش‌خوش از کنار و ایام در کنار کند خوش خوشت سزا
گر آنچه می‌کنی تو ز غفلت برای خویش با تو همان کند دگری کی دهی رضا
مرکب ضعیف و بار گران و رهی دراز تو خوش بخفته کی رسی آخر به منتها
تو خفته‌ای ز دیرگه و عمر در گذر تو غافلی ز کار خود و مرگ در قفا
عمر تو در هوا بد و برباد رفته شد تو همچنین نشسته چنین کی بود روا
عمری که یک نفس اگرت آرزو کند نفروشدت کس ار بدهی صد گهر بها
دربند خلق مانده‌ای و زهد از آن کنی تا گویدت کسی که فلانی است پارسا
این زهد کی بود که تو را شرم باد ازین گویی تو را نه شرم بماندست و نه حیا
باد غرور از سر تو کی برون شود تا ندروند از تو سر تو چو گندنا
از بس که چرخ بر سر تو آسیا براند مویت همه سپید شد از گرد آسیا
کافور گشت موی تو ساز سفر بکن کامد گه رحیل سوی عالم جزا
منشین که عمر رفت و دریغا به دست ماند برخیز و رو که بانگ برآمد که الصلا