X
تبلیغات
رایتل
شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1386
ناظر و منظور ( از وحشی بافقی)
نوشته شده توسط صوفی در ساعت 04:48 ب.ظ
زهی نام تو سر دیوان هستی ترا بر جمله هستی پیش دستی
زکان صنع کردی گوهری ساز وزان گوهر محیط هستی آغاز
به سویش دیده قدرت گشادی بنای آفرینش زو نهادی
ازو دردی و صافی ساز کردی زمین و آسمان آغاز کردی
به روی یکدگر نه پرده بستی ثوابت را ز جنبش پا شکستی
به تار کاکل خور تاب دادی لباس نور در پیشش نهادی
به نور مهر مه را ره نمودی نقاب ظلمتش از رخ گشودی
نمودی قبله‌ی کروبیان را گشودی کام مشتی ناتوان را
به راه جستجو کردی روانشان به سیر مختلف کردی دوانشان
جهان را چار گوهر مایه دادی سه جوهر را از او پیرایه دادی
تک و پوی فلک دادی به نه گام زمین را ساز کردی هفت اندام
شب و روزی عیان کردی جهان را دو کسوت در بر افکندی زمان را
طلب کردی کف خالی زعالم ز آب ابر لطفش ساختی نم
وز آن گل باز کردی طرفه جسمی برای گنج عشق خود طلسمی
چو او را بر ملایک عرض کردی ملک را سجده او فرض کردی
یکی را سجده‌اش در سر نگنجید به گردن طوق دار لعن گردید
در گنجینه احسان گشادی در آن ویرانه گنج جان نهادی
نهادی در دلش سد گنج بر گنج وزان گنجش زبان کردی گهر سنج
به ده کسوت نمودی ارجمندش به تاج عقل کردی سر بلندش
نهادی گنج اسما در دل او ز لطفت رست این گل از گل او
 
ایا مدهوش جام خواب غفلت فکنده رخت در گرداب غفلت
ازین خواب پریشان سر برآور سری در جمع بیداران در آور
در این عالی مقام پر غرایب ببین بیداری چشم کواکب
تماشا کن که این نقش عجب چیست ز حیرت چشم انجم مانده بر کیست
که می‌گرداند این چرخ مرصع که برمی‌آرد این دلو ملمع
که شب افروز چندین شب چراغ است که ریحان کار این دیرینه باغ است
چه پرتو نور شمع صبحگاه است چه قوت سیر بخش پای ماه است
چه جذب است این کزین دریای اخضر به ساحل می‌دواند کشتی خور
چه لنگر کوه را دارد زمین گیر فلک را هست این سیر از چه تأثیر
ز یک جنسند انگشت و زبانت به جنبش هر دو از فرمانبرانت
زبان چون در دهان جنبش کند ساز چه حال است این کز او می‌خیزد آواز
چرا انگشت جنبانی چو در مشت نیاید چون زبان در حرف انگشت
ترا راه دهان و گوش و بینی یکی گردد بهم چون نیک بینی
چرا بینی چو گیری نشنوی بوی چرا نبود چو لب گوشت سخن گوی
چرا چون گوش گیری نشنوی هیچ حکایت گوش کن یک دم در این پیچ
برون از عقل تا اینجا کسی هست که او در پرده زینسان نقشها بست
درین پرده که هر جانب هزاران فتاده همچو نقش پرده حیوان
بیا وحشی لب از گفتار دربند سخن در پرده خواهی گفت تا چند
همان بهتر که لب بندی ز گفتار

نشینی گوشه‌ای چون نقش دیوار

    از : وحشـی بــافقـی ( نــاظــر و منظــور )