X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 12 آذر‌ماه سال 1385
میلاد امام رضا (ع)
نوشته شده توسط صوفی در ساعت 08:52 ب.ظ
سلام بر گل ِ رخسار ِ ضامن ِ آهو

 

داستان سبز التماس

تو بـر زخـم دلـم باریده اى باران رحمت را تو را مـن مـىشناسم، مـنبع پاک کـرامت را
من ازچشمان آهوخوانده ام رخصت که فرمودیش کـه من حـس مىکنم درد درونسوز شکایت را
ازآن روزى کـه حلقه بر ضریحت بست دستانم دلم شـیدا شد و دادم زکـف دامـان طاقت را
شـکوفه مـىدهد دسـتان سـبز التماسم، عشق! بـیـا تـفسیر کـن آیـات زیـباى اجـابت را

حوا جعفرى
    .میلاد امام رضا بر شما مبارک . میلاد آنکه ایران هر چه دارد به برکت وجود اوست

 
شـاه شـوم، مـاه شـوم، زر شوم در حـرمـت بـاز کـبوتر شـوم
اى مـلک الـحاج! کـجا مىروى؟ پشـت بـه این قبله چرا مىروى؟
سـعى در ایـن مروه صفا مىدهد خـاک بـهشت اسـت، شفا مىدهد
سـنگ تو بر سینه زد ایران زمین سـرمه خـاک تو کشد هند و چین
سـنگ بـه پاى تـو وفـا مىکند راز دل شـیـعـه ادا مـىکـنـد
تـا اثـر پاى تـو جـا مانده است ایـن دهـن بـوسه وامـانده است
سـنگ سـیاهى که در این جاستى ســر سـویـداى نـظـرهاستى
عـهد بـجز بـا لب پیمانه نیست جز تو ولى نیست، ولىعهد چیست؟
مـشرق دل عـرصه شبدیز نیست هر که على نیست، ولى نیز نیست
دام بچیــنـیـد ز دارالــسـلام صـید حـرام است به بیت الحرام

*************
آمدم تا برایت بگویم
رازهاى بزرگ دلم را
بر ضریحت دخیلى ببندم
تا کنى چاره اى مشکلم را
آمدم با دلى تنگ و خسته
تا به پاى ضریحت بمیرم
یا که اى ضامن آهو از تو
حاجتم را اجابت بگیرم
حاجتم سبز چون روح جنگل
حاجتم پاک و ساده چو دریاست
حاجتم آرزویى بزرگ است
حاجتم مثل یک خواب زیباست
من کویرى عطشناک و خشکم
من بلد نیستم راه دریا
تو بیا و نشانم ده از لطف
سرزمینى که سبز است و زیبا
یا شبى که پر از غصه هستم
یک ستاره شود میهمانم
من ز دردم برایش بگویم
او شود همدم و همزبانم
آمدم با دلى تنگ و خسته
بغض هم بر گلویم نشسته
خواستم حاجتم را بگویم
حرف من در زبانم شکسته

 
 
دیـده فرو بسته ام از خاکیان تا نـگرم جلـوه افـلاکیـان
شاید از ایـن پرده ندایى دهند یـک نفَسـم راه به جایى دهند
اى که بر این پرده خاطرفریب دوخته اى دیده حسرت نصیب
آب بزن چشـم هوسنـاک را بـا نظـر پاک ببین پـاک را
آن که دراین پرده گذریافته است چون سَحر ازفیض نظریافته است
خوى سحر گیر و نظرپاک باش رازگـشاینـده افـلاک بـاش

* * *

خـانه تـن جـایگه زیست نیست در خور جانِ فلکى نیست، نیست
آن که تـو دارى سرِ سوداى او برتر از این پـایه بـوَد جاى او
چشمه مسکین نه گهرپرور است گوهر نایاب به دریـا دَر است
ما که بـدان دریـا پیوسته ایم چشم ز هر چشمه فرو بسته ایم
پهنه دریا چو نظرگـاه ماست چشمه ناچیز نه دلخـواه ماست

* * *

پرتو این کـوکب رخـشان نگر کوکبه شـاه خراسـان نـگـر
آینه غـیـب نـمـا را ببـیـن ترک خودى گوى و خدا را ببین
هرکه بر او نور رضا تافته است دردل خود گنج رضا یافته است
سایه شه مایه خرسـندى است مُلک رضا مُلک رضامندى است
کعبه کجا؟ طَوف حَریمش کجا؟ نافه کجا؟ بـوى نسیمش کجا؟
خاک ز فـیض قدَمش زر شده وز نـفسش نافه معطّر شـده
مـن کیم؟ از خیلِ غلامان او دستِ طلب سوده به دامان او
ذرّه سرگشته خورشیدِ عشق مرده، ولى زنده جاویدِ عشق
شـاه خراسان را دربان منَم خـاک درِ شاه خراسان منَم

* * *

چـون فلک آیین کهـن ساز کرد شیـوه نـامردمى آغـاز کـرد
چاره گر، از چاره گرى بازماند طـایـر اندیشه ز پـرواز ماند
با تن رنجـور و دل نـاصبور چاره از او خواستم از راه دور
نـیمشب، از طالع خنـدانِ من صبـح برآمد ز گریبـان مـن
رحمت شه درد مرا چاره کرد زنده ام از لطف دگربـاره کرد
بـاده باقـى بـه سبـو یـافتم و ایـن همه از دولت او یافتم

محمدحسن رهى معیّرى


* * *

تو بـر زخـم دلـم باریده اى باران رحمت را تو را مـن مـىشناسم، مـنبع پاک کـرامت را
من ازچشمان آهوخوانده ام رخصت که فرمودیش کـه من حـس مىکنم درد درونسوز شکایت را
ازآن روزى کـه حلقه بر ضریحت بست دستانم دلم شـیدا شد و دادم زکـف دامـان طاقت را
شـکوفه مـىدهد دسـتان سـبز التماسم، عشق! بـیـا تـفسیر کـن آیـات زیـباى اجـابت را

حوا جعفرى