X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1386
ناظر منظور 4 ( وحشی بافقی )
نوشته شده توسط صوفی در ساعت 11:21 ق.ظ
از آنرو صبح این روشندلی یافت که چون ما در دلش مهر علی تافت
ز مهر او منور خانه‌ی خاک به نام او مزین مهر افلاک
قضا چون رایت هستی برافرخت علم را عین نامش سر علم ساخت
قدر بر لوح هستی چون قلم زد به اول حرف نام او رقم زد
ز رفعت در حساب اهل ادراک ده و نه کمترین حرفش به افلاک
نشان نعل دلدل قرص ماهش بساط چرخ ادنی عرصه گاهش
چو کینش سر ز جان مره برزد دو انگشتش بر او تیغ دو سرزد
دو نوک ذوالفقارش بس بر این دال که از دستش سر شرک است پامال
سر شرک از دم شمشیر او پست نبی را دین ز بازویش قوی دست
بنای کفر از او گردید ویران ز خصمش گرم بزم اهل نیران
الا ای از خرد بیگانه گشته به دیو جاهلی همخانه گشته
ز راه رفعت او سر کشیده به کوی پست قدر آن رمیده
پی دجال کیشان بر گرفته به تو نیرنگ ایشان در گرفته
ترا دجال شد چون هادی راه بجز دوزخ کجا یابی وطنگاه
فتادی در پی گمگشته‌ای چند سرا پا در گناه آغشته‌ای چند
به ایجاد جهنم گشته باعث اسیران درک را بوده وارث
سر پستان و گمراهان عالم مقدم بر مقیمان جهنم
شیاطین را به سامان کار از ایشان مقیمان درک را عار از ایشان
در آن دم کز پی تسخیر خیبر ز کین گشتند یاران حمله آور
به اول ساز رسم جنگ کردند در آخر ترک نام و ننگ کردند
شبی سامان ده سد ماتم وغم غم افزا چون سواد خط ماتم
به رنگ چشم آهو مهره گل فلک بر صورت بال عنادل
ز بس تاریکی شب نور انجم به سوی عالم گل کرده ره گم
تو گفتی از فلک انجم نمی‌تافت به زحمت خواب راه دیده می‌یافت
بلائی خویش را شب نام کرده ز روز من سیاهی وام کرده
چو بخت من جهانی رفته در خواب من از افسانه‌ی اندوه بی‌تاب
چراغم را نشانده صرصر آه من و جان کندن شمع سحرگاه
چو پروانه دلم را اضطرابی چو شمعم در رگ جان پیچ و تابی
سر افسانه‌ی غم باز کردم به روز خود شکایت ساز کردم
که از بخت بدم خاک است بستر چه بخت است اینکه خاکش باد بر سر
نه سامانی که بینم شاد خود را ز بند غم کنم آزاد خود را
نه سر پیداست نه سامان چه سازم چنین افتاده‌ام حیران چه سازم
چنین یارب کسی حیران نیفتد بدینسان بی سر و سامان نیفتد
چو خواهم خویش را از تیرگی دور ز برق آه خشم خانه را نور
چو خواهم باکسی همدم نشینم به خود جز سایه همزانو نبینم
چو محنت افکند بر خاک راهم نگردد کس بسر جز دود آهم
همین جغد است در ویرانه‌ی من که گوشی می‌کند افسانه‌ی من
ز من ننگ است هر کس را که بینم به این آشفتگی تا کی نشینم
به خویشم بود زینسان گفتگویی که ناگه این ندا آمد ز سویی
که ای مرغ ریاض نکته دانی نوا آموز مرغان معانی
چو این گنج هنر ترتیب دادم ز هر جوهر در او درجی نهادم
شدم جوینده‌ی زیبنده اسمی که حفظ گنج را سازم طلسمی
به کام فکر ملکی چند گشتم به اکثر نامداران بر گذشتم
به ناگه پیشم آمد پیر دانش که ای کار تو بر تدبیر و دانش
به نام نامداری شد گهر سنج که تیغش ملک را ماریست بر گنج
شه انجم سپاه آسمان تخت جهانگیر و جهاندار و جوانبخت
نهالی از گلستان پیمبر گلی از بوستان باغ حیدر
چو بر او رنگ دارایی نهد گام شود آیین اطلس بخشش عام
دل خورشید لرزد بر سر خاک که بخشد ناگهان دیبای افلاک
صدف آبستن از ابر سخایش گهر بی‌قیمت از دست عطایش
به دارالضرب احسان چون قدم زد کرم را سکه نو بر درم زد
اگر زین بیشتر در کشور جود کرم زا نام حاتم بر درم بود
سرانگشت سخا ز آنگونه افشرد که نقش نام حاتم را از آن برد
به تخت خسروی چون کرد آهنگ به قانون عدالت زد چنان چنگ
که در بزم جهان از شاه درویش بجز نی نیست کس را باد در خویش
چنان دورش به صحبت خانه‌ی داد ز امنیت صلای عیش در داد
به دور او که ناامنی‌ست محبوس مگر یکباره راه جنگ زد کوس
که می‌پیچند سر تا پا کمندش به نوبت چوب بر سر می‌زنندش
از آنرو زخمه‌ی مطرب خورد چنگ که مانند است نام چنگ با چنگ
چو معموری ده ملک جهان شد جهان از گنج آسایش جنان شد
دلا برخیز تا کنجی نشینیم ز ابنای زمان کنجی گزینیم
عجب دوری و ناخوش روزگاریست نه بر مردم نه بر دور اعتباریست
اگر سد سال باشی با کسی یار پشیمانی کشی در آخر کار
از این بی‌مهر یاران دوری اولا ز بزم وصلشان مهجوری اولا
بسا یاران که همدم می‌نمودند وفادارانه خود را می‌ستودند
به اندک گفتگویی آخر کار حدیث جور و کین کردند اظهار
گذشتند از طریق دوستداری به دل دادند آهی یادگاری
چه عقل است این که نقد زندگانی دهی تا در عوض آهی ستانی
خرد چون بر من مجنون بخندد بر این سودا بخندد چون نخندد
از این سودا بغیر از شیونم نیست بجز خوناب غم در دامنم نیست
بلی آن کس که این سوداست کارش جز این نفعی نیاید در کنارش
مرا از سیل خون چشم خونبار چه حاصل این زمان کز دست شد کار
غلط خود کرده‌ام جرم که باشد سرشکم خون به دامان از چه باشد
همان به تا کنم کنجی نشیمن چنان سازم پر از خونابه دامن
که سوی کس به عزم همزبانی دگر نتوان شد از فرط گرانی
برآنم تا ز یاران ریایی گریزم سوی اقلیم جدایی
اگر باشد ز خنجر خار آن راه نهم بر خویشتن آزار آن راه
به رفتن گام همت بر گشایم تهی‌پا آن بیابان طی نمایم
کنم از آب چشم شور خونبار به دور خویش سد در سد نمکزار
که روز طاقتم را گر شب آید ز درد بی کسی جان بر لب آید