X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1386
ناظر منظور ۷( وحشی بافقی )
نوشته شده توسط صوفی در ساعت 08:27 ب.ظ

در تعریف محیطی که موجش با قوس قزح برابری می‌کرد و

کشتیش به زورق آفتاب سر در نمی‌آورد

گهر پاشی که این گوهر گزین کرد به سوی بحر معنی رو چنین کرد
که ناظر رخش راندی با رفیقان به دل سد کوه غم از بار حرمان
به روز و شب و بیابان می‌بریدند که روزی بر لب دریا رسیدند
نه دریا بلکه پیچان اژدهایی ازو افتاده در عالم صدایی
به روی خاک مستی مانده بیتاب به لب آورده کف در عالم آب
ز دوران هر زمان شور دگر داشت از آن رو کب تلخی در جگر داشت
ز موج دمبدم در وقت توفان نهادی نردبان بر بام کیوان
به کف گردید موجش صولجانها ز عالم برد بیرون گوی جان‌ها
ز روی آب او عالی حصاری کشیده خویشتن را بر کناری
عیان در زیر چادر خوشخرامی عجب با لنگری عالی مقامی
زمام اختیار از کف نهاده عنان خود به دست غیر داده
کمان اما ز بند چله آزاد ز تیرش پرده‌ی سر رفته بر باد
در آبش سینه چون مرغابیان گم برون آورده از دریا سر و دم
شده مصقل در آن بحر گهریاب که تاریکی برد ز آیینه‌ی آب
بسی مردم‌ربا عشرت سرایی در آن نیکویی آب و هوایی
چو الیاسش گذر بر روی عمان به منزل برده بادش چون سلیمان
چو خیمه چادر از هر سو عیانش ستون خیمه از تیر میانش
به روی آب از بادش شتابی عیان از دور بر شکل حبابی
چه می‌گویم شهابی بود ثاقب شدی در یک نفس از دیده غایب
اشارت کرد ناظر سوی تجار که در کشتی کشند از هر طرف بار

خبر یافتن منظور از رفتن ناظر و برون آمدن از شهر آشفته خاطر

و به کاروان مقصود رسیدن و از نامه‌ی ناظر شادمان گردیدن

فسون سازی که این افسون نماید بدینسان بر سر افسانه آید
کزین معنی خبر چون یافت منظور که ناظر شد ز بزم خرمی دور
دمی از فکر این خالی نمی‌بود دلش را میل خوشحالی نمی‌بود
به شبها سوختی چون شمع تا روز نبودی یک نفس بی‌آه جانسوز
همیشه پا به دامان الم داشت ز مهجوری سری بر جیب غم داشت
برین می‌داشت خود را تا زید شاد ولی هم در زمان می‌رفتش از یاد
ترا از یار اگر باریست بر دل نپنداری کز آن یار است غافل
به استادی نهان می‌دارد آن بار وگرنه هست از بارت خبردار
محبت هرگز از یکسر نباشد نباشد این کشش تا زو نباشد
نباشد تا کششها از زر ناب دود کی از پیش بیتاب سیماب
غم بسیار روزی داشت بر دل به خاصی چند بیرون شد ز منزل
برای دفع غم شد جانب دشت به خاصان هر طرف راندی پی گشت
که گردی ناگهان برخاست از دور به پیش گرد مرکب راند منظور
برون از گرد آمد کاروانی فتاده شور از ایشان در جهانی
حدا گو را حدا از حد گذشته شتر کف کرده و رقاص گشته
شترهای دو کوهان سبک پا ز کوهان بر فلک جا داده جوزا
درای استران را ناله‌ی کوس شترها را دهان زنگ پابوس
ز بانگ اسب در خر پشته خاک صدای گاو دم رفتی بر افلاک
اساس خسروی دیدند تجار ز خود کردند اسبان را سبکبار
دعا کردند بر شهزاده منظور که از روی تو بادا چشم بد دور

رفتن آن شهسوار شهب تازیانه و شاهباز فلک آشیانه به جست و

جوی آن آهوی سر در بیابان محنت نهاده و آن طایر دور از مقام

عزت فتاده

سوار رخش تاز دشت دعوی چنین راند از پی نخجیر معنی
که روزی چند از این حالت چو بگذشت که سوی شهر منظور آمد از دشت
به نزدیک پدر یک روز جا کرد به خسرو مدعای خود ادا کرد
غرض چون بود آهنگ شکارش به رفتن داد رخصت شهریارش
سپاه بیشمارش کرد همراه تمامی از رسوم صید آگاه
اشارت کرد تا صحرانشینان حشر کردند در کوه و بیابان
یلان بستند صف در دور نخجیر ز هر سو پر زنان شد طایر تیر
دم شمشیر دادی رنگ را زهر وز آن زهرش ندادی سود پازهر
پلنگ افتاده سر گردان و مضطر نهاده رسم دست انداز از سر
به جستن روبهان درحیله سازی به خرگوشان سگان در دست یازی
پی تیر یلان چون کلک جادو ز خون می‌زد رقم بر جلد آهو
عیان گردید از کیمخت گوران به جای دانه‌ی کیمخت پیکان
فتاد از بیم سگ آهو به زاری به دست و پای شیران شکاری
چنین تا شام صید انداز بودند به قصد صید شیری می‌نمودند
ز چرخ این شیر زرین یال شد گم پلنگ شب نمود از کهکشان دم
به عزم شب چرا شد بره برپا شبان مانندش از پی خواست جوزا
به قصد صیداین گاو پلنگی اسد می‌کرد ساز تیز چنگی
از این مزرع شد آب مهر نایاب چو کاهش چهره گشت از دوری آب
ز بحر شرق بیرون رفت خرچنگ سوی دریای مغرب کرد آهنگ
گشودی قفل زر شب از سر گنج وز آتش پله‌ی میزان گهر سنج

رسیدن آن گل نودمیده‌ی چمن رعنایی و سرو تازه رسیده‌ی گلشن

زیبایی به مرغزاری که پنجه‌ی چنارش شاخ بیداد شکستی و

آفتاب بلند پایه در سایه بیدش نشستی

سمند ره نورد این بیانان بزد راه سخن زینسان به پایان
که چون منظور دور از لشکری گشت خروشان همچو سیل افتاد در دشت
ز دل می‌کرد آه سرد و می‌رفت دو منزل را یکی می‌کرد و می‌رفت
کسان همزبان را یاد می‌کرد ز درد بی‌کسی فریاد می‌کرد
خوش آن بیکس که صحرایی گزیند که غیر از سایه همپایی نبیند
کند چندان فغان از جان ناشاد که آید آه از افغانش به فریاد
نماند در مقام خسته حالی دل پر سازد از فریاد خالی
بیا وحشی که عنقایی گزینیم وطن در قاف تنهایی گزینیم
چو مه با خور بود نقصان پذیر است می از تنها نشستن شیر گیر است
ز تنهاییست می را در فرح روی چو یارش پشه شد گردد ترش روی
چو سرکه همسرای پشه افتاد نیاید از سرایش غیر فریاد
چو زر با نقره یکچندی نشیند دگر خود را به رنگ خود نبیند
مشو دمساز با کس تا توانی اگر می‌بایدت روشن روانی
چو آیینه که با هرکس مقابل ز تأثیر نفس گردد سیه دل
چو روزی چند شد القصه منظور به چشمش مرغزاری آمد از دور
چو شد نزدیک جای خرمی دید عجب آب و هوای بی‌غمی دید
در او هر سو چکاوک خانه کرده چو هدهد کاکل خود شانه کرده
ز جا برجسته طفل سبزه از باد به آهو نیزه بازی کرده بنیاد
ز زخم خار گلها را تکسر ز زخم سنگ مشت یاسمین پر
گشودی ماهیش مقراض از دم به قصد آب می‌بردید قاقم

                   وحشی بافقی : ناظرو منظور