X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 27 آبان‌ماه سال 1386
حکایتی از گلستان سعدی
نوشته شده توسط صوفی در ساعت 01:49 ق.ظ

حکایتی از گلستان سعدی

یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه‌ای خفته، شوریده‌ای که در آن سفر همراه ما بود نعره‌ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود، گفت بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه، اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.